تبليغاتX
ام . اس در گذر زمان
ديروز ميگفتم : مشقهايم را خط بزن  ... مرا مزن
روي تخته خط بكش  ... گوشم را مكش
مهر را در دلم جاري بكن ... جريمه مكن
هرچه تكليف ميخواهي بگير ... امتحان سخت مگير
اما اكنون اي معلم عزيزم ...
مرا بزن  ... گوشم را بكش ... جريمه بكن ... امتحان سخت بگير
فقط مرا يك لحظه به دوران خوب مدرسه بازگردان ...
...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

آرزوهای «ویکتور هوگو»

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی. و نیز آرزومندم مفید فایده باشی. نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند، چون این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی، چراکه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک قناری گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی، هرچند خرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مال من است.» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو آغاز کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی .
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی.
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت
منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی...
 خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدی
بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی .
جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید انجام بده

اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سعید  | 

آينه چون نقش تو بنمود راست    

خود شکن آئينه شکستن خطاست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى .
           

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین!

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین! (بسیار جالب)   

To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam
.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making face.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours
.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
...These are the best moments of life

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدنبه اون نشون بده.
چارلی‌ چاپلین


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

زنی جون در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند .او یک بسته بیسکوئیت هم خرید .بر روی یک صندلی دسته دار نشست ودر آرامش شروع به خواندن کتاب کرد .در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود همزمان مردی در کنارش نشسته بود وداشت روزنامه می خواند .وقتی که خانم جوان نخستین بیسکوئیت را به  دهان گذاشت ،متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت وخورد .او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت ((پیش خود فکر کرد :بهتر است ناراحت نشوم .شاید اشتباه کرده باشد .))ولی این ماجرا تکرا شد .هربار که او یک بیسکوئیت بر می داشت ،آن مرد هم همین کار را می کرد .این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد .وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود .((پیش خود فکر کرد حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد ؟))مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد ونصفش را خورد .این دیگه خیلی پرروی می خواست !او حسابی عصبانی شده بود .در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام کرد زمان سوار شدن به هواپیماست .آن زن کتابش را بست ،چیزهایش را جمع وجور کرد وبا نگاه تندی که به مرد انداخت از آن جا دور شد وبه سمت دروازه اعلام شده رفت .وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ،دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد وناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست !باز نشده ودست نخورده !خیلی شرمنده شد !!!از خودش بدش آمد...یادش رفته بود  بیسکوئیتی را که قبلا" خریده بودداخل ساکش گذاشته بود .آن مرد بیسکوئیت هایش را با او تقسیم کرده بود ،بدون آن که عصبانی وبر آشفته شده باشد ...درصورتی که خودش آن موقع فکر می کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت هایش می خورد خیلی عصبانی شده بود .متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش ویا معذرت خواهی نبود .
چهار چیز است که نمی توان آنهارا باز گرداند .
سنگ ...                                پس از رها کردن !
حرف ...                                 پس از گفتن !
موقعیت ...                             پس از پایان یافتن !
وزمان ...                                پس از گذشتن !
 
                                                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

((۵خرداد روز جهانی ام اس)) بر همه همدردان
عزیزم وتمامی کسانی که در این برهه قدمهای برای
کمک به مبتلایان به این بیماری قرن!!! برداشته اند

گرامی باد...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

ما خدا را گم می كنیم......
در حالی كه او در كنار نفسهای ما جریان دارد......
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست.......
تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟؟
تا به حال به او گفته ای كه چه قدر خوشبختی؟؟؟
كه چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟
كه چه خوب كه او هست؟؟؟
خدا همراه همیشگیه سختیها و خستگی های ماست زمانی كه خسته و در مانده به طرفش می رویم
خیال می كنیم تنها زمانی كه به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس كرده
اما گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست.
                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. اهسته اهسته مي خزيد، دشوار و كند. و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و ان را چون اجباري بر دوش مي کشيد.
پرنده اي در اسمان پر زد سبك. و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي.
من هيچگاه نمي رسم، هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد به نيت نااميدي.
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد.هيچ كس نمي رسد.
چون رسيدن در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هربار كه مي روي رسيده اي. و باور كن انچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي. پاره اي از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي.
و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سعید  |