|
|
|
|
|
ديروز ميگفتم : مشقهايم را خط بزن ... مرا مزن روي تخته خط بكش ... گوشم را مكش مهر را در دلم جاري بكن ... جريمه مكن هرچه تكليف ميخواهي بگير ... امتحان سخت مگير اما اكنون اي معلم عزيزم ... مرا بزن ... گوشم را بكش ... جريمه بكن ... امتحان سخت بگير فقط مرا يك لحظه به دوران خوب مدرسه بازگردان ... ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 7 بعد از ظهر توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|
|
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی .حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی. سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم. اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی... خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی . جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید انجام بده اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11 قبل از ظهر توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
آينه چون نقش تو بنمود راست خود شکن آئينه شکستن خطاست!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 12 بعد از ظهر توسط سعید
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 5 بعد از ظهر توسط سعید
|
|
|||
|
|
|
|
|
بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین! To fall in love یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی اینها بهترین لحظههای زندگی هستند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 1 بعد از ظهر توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
زنی جون در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند .او یک بسته بیسکوئیت هم خرید .بر روی یک صندلی دسته دار نشست ودر آرامش شروع به خواندن کتاب کرد .در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود همزمان مردی در کنارش نشسته بود وداشت روزنامه می خواند .وقتی که خانم جوان نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت ،متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت وخورد .او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت ((پیش خود فکر کرد :بهتر است ناراحت نشوم .شاید اشتباه کرده باشد .))ولی این ماجرا تکرا شد .هربار که او یک بیسکوئیت بر می داشت ،آن مرد هم همین کار را می کرد .این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد .وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود .((پیش خود فکر کرد حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد ؟))مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد ونصفش را خورد .این دیگه خیلی پرروی می خواست !او حسابی عصبانی شده بود .در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام کرد زمان سوار شدن به هواپیماست .آن زن کتابش را بست ،چیزهایش را جمع وجور کرد وبا نگاه تندی که به مرد انداخت از آن جا دور شد وبه سمت دروازه اعلام شده رفت .وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ،دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد وناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست !باز نشده ودست نخورده !خیلی شرمنده شد !!!از خودش بدش آمد...یادش رفته بود بیسکوئیتی را که قبلا" خریده بودداخل ساکش گذاشته بود .آن مرد بیسکوئیت هایش را با او تقسیم کرده بود ،بدون آن که عصبانی وبر آشفته شده باشد ...درصورتی که خودش آن موقع فکر می کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت هایش می خورد خیلی عصبانی شده بود .متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش ویا معذرت خواهی نبود . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 6 بعد از ظهر توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
گرامی باد... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 7 بعد از ظهر توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
ما خدا را گم می كنیم...... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 6 بعد از ظهر توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. اهسته اهسته مي خزيد، دشوار و كند. و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و ان را چون اجباري بر دوش مي کشيد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11 بعد از ظهر توسط سعید
|
|
||